|
تو به من طعنه زدی:"آخر دید" زندگی دور سر من چرخید تن من وسوسه ی سیب نداشت چشم های تو به من می خندید من اگر سیب نمی دزدیدم دستهای تو مگر اوج تمنای مرا می فهمید؟ یا گناهی به همین شیرینی توی حلقوم پر از وسوسه ات می لغزید اگر عصیان به سرت می افتاد پ.ن: به یاد صادق چوبک پ.ن۲: اگه اون سیب قرار نبود چیده شه چرا اونجا بود؟ پ.ن۳: شب پشت در است و ماه سرگردان است بی چتر نرو خانه پر از باران است از جانب من ببوس ماهی ها را یادت نرود کلید در گلدان است (جلیل صفر بیگی)
من دود تلخ ماربرو... چقدر از سیگار متنفرم پ.ن: بذار سر روی سینه م گریه سر کن (ایرج جنتی عطایی) پ.ن۲: لپ گلی عزیزم نه این وب جدیدت وا می کنه نه دیگه وب قبلی رو می نویسی؟ کجایی تو؟
یک حسی می گوید انگار دیوانه شده ام از همین امروز، از همین امروز که نیستی ولی مردم، همه می گویند بوده ام ازشان که می پرسم: شما خبر از مردی که دیروز در این کوچه باغ با من قدم می زد ندارید؟ سرشان را تکان می دهند، یک جوری نگاه می کنن انگار به زبان دیگری حرف می زنم انگار که تو وجود نداری یعنی آنها این جوری وانمود می کنند بعد هم راهشان را می کشند و می روند پی همان هر روزهای خودشان؛ پی همان دورهای باطل. ولی من می دانم که همه شان چقدر حسودی شان می شود حسودی شان می شود که من هر روز با تو در کوچه باغ قدم می زنم؛ شعر می خوانی،شعر می خوانم. می خندیم، سکوت می کنیم. این ها دچار تمام روزهایی اند که بی خودی شروع می شوند و می آیند و می روند و ...تمام می شوند. کجایی تو؟ دارم دیوانه می شوم. این مردم که جواب مرا نمی دهند، لا اقل تو قاصدکی بفرست...! پ.ن: خیلی وقت پیش توی وبلاگ کوره راه نوشته بودم این پست رو انگار قرار نیس بزرگ شم
پیکرم، چون یک قارچ سمی در دخمه ی نمور فراموشی ها و ذهنم، شرنگ طغیان بی ته افکار غبار آلود در این میان مانده ام تو خوب مطلق تا ابد پاک در این شیطان مجسم - در من - چه می کنی؟ پ.ن: سر به عصیان دارم...
چشم های وحشی و سکوت و تب خنده های نیم مرده روی لب جام های نیمه خالی شراب جای خالی کسی میان شب معبد جماعت هوا پرست بوی عطر یاس رفته ای ز دست یاد یک خیال خیس بی وجود صحنه ی افول مرد بی شکست... پ.ن1:پروانه صفت چشم به او دوخته بودم...
و او دوباره باز می رسد با نگاه های ناز دوره گرد در حضور شیشه های خالی شراب مرد من دوباره مست مست خنده ای خفیف، بوسه های تلخ تکیه گاه من تلو تلو خوران، دست های او به شانه ی درخت، می فشاردم به جان خویش سخت... پ.ن: باز هم من و صدای خش خشی که آشناست شاهد شعور عشق بازی فکر و کاغذ و مداد . . . سلام!
لبخند که می زنی دیر به دیر یادم می افتد نفس بکشم اهتراز ابدیت را یارای تماشایم نیست و طعم تلخ و گس این لب ها که خوب می شناسمش ... در عریانی بی مرز این آغوش چقدر لبخندهای تو خواستنی است چه ساده می خندی به افول این قدیسه ی تاجدار در میان دست های نوازشگرت چه ساده می انگاری پر سوختنم را... پ.ن۱:بی خبر رفتنم از بی وفایی نیست نشد که باشم. ولی این هم یه سلام تازه نیست یعنی هیچ چی نیست جز گذر یک سایه... پ.ن۲:از این که به کامنت ها نمی تونم جواب بدم معذرت می خوام. پ.ن۳:چقدر این جا رو دوست دارم، چه دلتنگی بی تهی...
شدی رد پا بر تن جاده رفتی گذشتی از این ساده دل، ساده رفتی نخواندی سرودی که قلبم سروده ندیدی به مهرت در افتاده، رفتی مسافر شدی، مرد افسانه پیکر گرفته حضورت لبم را به ساغر دگر جان من، جان من را مرنجان بمان و تو این جاده را بس کن آخر مسافر درنگی، درنگی، درنگی ندارد جهان، بی تو در دیده رنگی مرا باز می داری از سکر رویت مگر شوکرانی تو، یا که شرنگی؟ مسافر شدی راهی، آسوده رفتی نهادی دل و دین به یک گوشه، رفتی برو اشک من باد پشت و پناهت که باز آیی ام تو، ز هر کوچه رفتی
بازهم پروانه ای سوخت؛ نه به عشق، که به شعله ی پست شهوت حرام زادگان. نابود کردند قلب کوچکش، بال خیالش، شوق پروازش، همه هستی اش را انگار که دنیا خاکستر شد انگار پیله پاره نکرده، از عرش درون لجن زار سقوط کرد هیچ دادگاهی نپرسید چرا سوخت کسی آنان را که عشق و شکوهش را به تاراج بردند محاکمه نکرد هیچ کس دردش را نفهمید... دنیا پیش چشمش تار بود گریه امانش نمی داد، با قدمهای لرزان سوی بلندترین نقطه ای که در دنیای کوچکش سراغ داشت پیش می رفت یاد آن روزها که می خواست از آن بلندترین نقطه به بی نهایت پر بکشد چون کارد سردی بر قلب شکسته اش فرود آمد. نیاز در چشمان خیسش موج می زد، سکوت مرگ را به شیرینی می شنید، آماده ی پریدن شد، پریدن با بالهای سوخته... گذر ثانیه دیگرحس نمی شد پیکر نحیفش سوی قلب زمین می تاخت اما... انگار که در زمین هم جایی بری او نبود... گیج ومنگ چشم باز کرد: درد شدیدی در تمام تنش حس می کرد، قدرت حرکت نداشت، تنها روزن امیدش هم خاموش شده بود. نبض زندگی مانند کابوس بی پایانی در برابرش می تپید. نه، تمام شدنی نبود، این لجن زار هنوز پیش پایش گسترده بود. سرش سنگین می نمود از خیال زشت بودن. و اشک... ...و تاریکی مطلق. پ.ن: برای دخترکی که پژمرد. پ.ن2:دردی سینه ام را می درد، به کهنگی تاریخ. گله دارم، به خدا که گله دارم.
از میان واژه های پر غبار برگ ریز جاده های بی سوار اشک و دود و سوت ممتد قطار نقش این حقیقت بدون مرز می نشیندش به بار، باز هم حدیث تلخ انتظار... پ.ن: پر کشیدن یه پروانه از همین همسایگی ها، در ذهنم طنین انداخته: گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا، با تو چه کس خواهد گفت...؟ پ.ن2: می گن حافظ تو شاهنامه گفته: سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز! وای بر ما که بی نام و نشونیم. پ.ن3:به خاطر نزدیک شدن امتحانا زیاد نمی تونم بیام و اگه کامنت ها رو جواب نمی دم، به بزرگواری خودتون عذر تقصیر مرا بپذیرید. پ.ن4: همین...!
|
About![]()
من غریبم و ذکر تو غریب. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 آذر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 Authors.: راج آبی :.venus girl Links
مجله ی موسیقی بی
L O V E .. N e V e R .. D i E |