تبليغاتX
جهان در دست کسی است که شهامت رویا دیدن و خطر کردن برای زیستن رویاهایش را دارد !!! کاکتوس سردسیری

!!! کاکتوس سردسیری

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.-زرتشت-

 

کلاغ ها همه از شاخه ها گریزانند،

و دست ها ز دست ها،

و حرف ها از هم...



چه اتفاق عجیبی است-عشق بعد از تو-

چه ساده می شود انگاشت بی نبودت هم... .



تمام ذهن من از هیچ بعد تو خالی ست،

و واژه های من از گنگی وجودت هم.



کلاغ ها همه از شاخه ها گریزانند،

و دست ها ز دست ها،

و حرف ها از هم...

 

پ.ن:کارباتاید هم...

پ.ن۲:این متن رو یکی از دوستام واسم ای میل کرده بود:

 "Life is short, break the rules, forgive sooner, love with true love, laugh without control and always keep smiling..

Maybe life is not the party that we were expecting, but in the mean time, we're here and we can still dance....." 

زندگي كوتاه است ، هنجار ها رو بشكنيد ، زودتر ديگران رو عفو كنيد، با عشقي واقعي مهر بورزيد، بي مهابا بخنديد و هميشه لبخند بزنيد

شايد زندگي اون مهموني اي نباشه كه ما انتظار داريم، ولي فعلا كه اينجاييم و مي تونيم برقصيم ...

پ.ن۳:همین!

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت10:18توسط .: راج آبی :. | |

 

روح باکره ی دخترک هرجایی

بر پرده پرده ی سناریوی تنهایی شب نواخته می شد،

 

پاهایی که نای رفتنش نبود،

حرف هایی که مجال گفتنش نماند...

و هیچ ها و هیچ ها و هیچ ها

 

بر قامت خیابان های شهر خاکستری خون تف می کرد،

بوق های مکرر ماشین های عبوری سکوت نم دار ذهنش را به هم می ریخت،

نفس هایش بوی عرق خرزهره می داد،

خسته بود.

از پس لباس های تنیده بر تنش تکه ای از قلبش بیرون افتاده بود.

 

-آرزو کرد کاش شب پرک می شد-

...

نور چشم هایش را خیره کرد،

سردی لبخندی انحنای لب هایش را به هم ریخت،

سایه ی پشت سرش قد کشید و باز سوی پاهایش دوید...

 

مرد مست سراسیمه ترمز کرد،

دخترک، روی شیشه جلوی اتومبیل غرق خون بود...

شب پرکی روی چراغ های روشن بال بال می زد...

 

 

پ.ن:کارباتاید...خیلی بدی که نیستی

پ.ن۲: بال زدن چقدر با بال بال زدن فرق داره، واسه یه پروانه.

پ.ن۳:دلم گل بارون زده می خواد...

پ.ن(۸/۲۵):بارون بارید

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت10:33توسط .: راج آبی :. | |

 

دلم می خوادت و انگار

نه،

حتما نمی فهمی!

نمی گم دوری و سردی

نمی نالم که بی دردی

فقط انگار

نه،

حتما!

نمی بینی،نمی فهمی...

...

 

پ.ن:به قول الهه

آنقدر که حوا شدم، آدم نشدی تو

پ.ن۲: حرف هایم ته کشیده

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت13:20توسط .: راج آبی :. | |

 

تو به من طعنه زدی:"آخر دید"

زندگی دور سر من چرخید

تن من وسوسه ی سیب نداشت

چشم های تو به من می خندید

 

من اگر سیب نمی دزدیدم

دستهای تو مگر اوج تمنای مرا می فهمید؟

یا گناهی به همین شیرینی

توی حلقوم پر از وسوسه ات می لغزید

 

اگر عصیان به سرت می افتاد

دستهای من اگر می لرزید

شاید امروز خدا-بی تردید-

من و شیطان و تو را می بخشید

 

پ.ن: به یاد صادق چوبک

پ.ن۲: اگه اون سیب قرار نبود چیده شه چرا اونجا بود؟

پ.ن۳:

شب پشت در است و ماه سرگردان است

بی چتر نرو خانه پر از باران است

از جانب من ببوس ماهی ها را

یادت نرود کلید در گلدان است

(جلیل صفر بیگی)

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت10:27توسط .: راج آبی :. | |

 

من

دود تلخ ماربرو...

چقدر از سیگار متنفرم

 

 

پ.ن: 

بذار سر روی سینه م گریه سر کن
 از اون شب گریه های تلخ هق هق
 بذار باور کنم یه تکیه گاهم
 برای غربت یه مرد عاشق

(ایرج جنتی عطایی)

 

 

پ.ن۲: لپ گلی عزیزم نه این وب جدیدت وا می کنه نه دیگه وب قبلی رو می نویسی؟

کجایی تو؟

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت14:20توسط .: راج آبی :. | |

 

یک حسی می گوید انگار دیوانه شده ام

از همین امروز، از همین امروز که نیستی

 

ولی مردم، همه می گویند بوده ام

ازشان که می پرسم:

شما خبر از مردی که دیروز در این کوچه باغ با من قدم می زد ندارید؟

 

سرشان را تکان می دهند،

یک جوری نگاه می کنن انگار به زبان دیگری حرف می زنم

انگار که تو وجود نداری

 

یعنی آنها این جوری وانمود می کنند

 

بعد هم راهشان را می کشند و می روند پی همان هر روزهای خودشان؛

پی همان دورهای باطل.

 

ولی من می دانم که همه شان چقدر حسودی شان می شود

حسودی شان می شود که من هر روز با تو در کوچه باغ قدم می زنم؛

شعر می خوانی،شعر می خوانم.

 

می خندیم، سکوت می کنیم.

 

این ها دچار تمام روزهایی اند که بی خودی شروع می شوند و می آیند و می روند و

...تمام می شوند.

 

کجایی تو؟

دارم دیوانه می شوم.

این مردم که جواب مرا نمی دهند، لا اقل تو قاصدکی بفرست...!

 

پ.ن: خیلی وقت پیش توی وبلاگ کوره راه نوشته بودم این پست رو

 انگار قرار نیس بزرگ شم

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت22:33توسط .: راج آبی :. | |

پیکرم، چون یک قارچ سمی در دخمه ی نمور فراموشی ها

و ذهنم، شرنگ طغیان بی ته افکار غبار آلود

در این میان مانده ام

تو

خوب مطلق تا ابد پاک

در این شیطان مجسم

- در من -

چه می کنی؟

 

پ.ن: سر به عصیان دارم...

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت17:13توسط .: راج آبی :. | |

 

 چشم های وحشی و سکوت و تب

خنده های نیم مرده روی لب

جام های نیمه خالی شراب

جای خالی کسی میان شب

 

 معبد جماعت هوا پرست

بوی عطر یاس رفته ای ز دست

یاد یک خیال خیس بی وجود

صحنه ی افول مرد بی شکست...

 

 پ.ن1:پروانه صفت چشم به او دوخته بودم...

 پ.ن2:از سوختن هراسی ندارم، آخرین بار ققنوس رسته ام... 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت15:10توسط .: راج آبی :. | |

 

و او دوباره باز می رسد

 با نگاه های ناز دوره گرد

در حضور شیشه های خالی شراب

مرد من دوباره مست مست

 

  خنده ای خفیف،

بوسه های تلخ

 

  تکیه گاه من تلو تلو خوران،

دست های او به شانه ی درخت،

 

می فشاردم به جان خویش سخت...

 

پ.ن:

  باز هم من و صدای خش خشی که آشناست

شاهد شعور عشق بازی فکر و کاغذ و مداد

.

.

.

  سلام!

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت12:47توسط .: راج آبی :. | |

لبخند که می زنی

دیر به دیر یادم می افتد نفس بکشم

اهتراز ابدیت را یارای تماشایم نیست

و طعم تلخ و گس این لب ها

که خوب می شناسمش

...

در عریانی بی مرز این آغوش

چقدر لبخندهای تو خواستنی است

چه ساده می خندی

به افول این قدیسه ی تاجدار در میان دست های نوازشگرت

چه ساده می انگاری

پر سوختنم را...

 

پ.ن۱:بی خبر رفتنم از بی وفایی نیست

نشد که باشم.

ولی این هم یه سلام تازه نیست

یعنی هیچ چی نیست

جز گذر یک سایه...

 

پ.ن۲:از این که به کامنت ها نمی تونم جواب بدم معذرت می خوام.

 

پ.ن۳:چقدر این جا رو دوست دارم، چه دلتنگی بی تهی...

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت9:29توسط .: راج آبی :. | |