تبليغاتX
جهان در دست کسی است که شهامت رویا دیدن و خطر کردن برای زیستن رویاهایش را دارد !!! کاکتوس سردسیری

!!! کاکتوس سردسیری

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.-زرتشت-

 

تو به من طعنه زدی:"آخر دید"

زندگی دور سر من چرخید

تن من وسوسه ی سیب نداشت

چشم های تو به من می خندید

 

من اگر سیب نمی دزدیدم

دستهای تو مگر اوج تمنای مرا می فهمید؟

یا گناهی به همین شیرینی

توی حلقوم پر از وسوسه ات می لغزید

 

اگر عصیان به سرت می افتاد

دستهای من اگر می لرزید

شاید امروز خدا-بی تردید-

من و شیطان و تو را می بخشید

 

پ.ن: به یاد صادق چوبک

پ.ن۲: اگه اون سیب قرار نبود چیده شه چرا اونجا بود؟

پ.ن۳:

شب پشت در است و ماه سرگردان است

بی چتر نرو خانه پر از باران است

از جانب من ببوس ماهی ها را

یادت نرود کلید در گلدان است

(جلیل صفر بیگی)

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت10:27توسط .: راج آبی :. | |

 

من

دود تلخ ماربرو...

چقدر از سیگار متنفرم

 

 

پ.ن: 

بذار سر روی سینه م گریه سر کن
 از اون شب گریه های تلخ هق هق
 بذار باور کنم یه تکیه گاهم
 برای غربت یه مرد عاشق

(ایرج جنتی عطایی)

 

 

پ.ن۲: لپ گلی عزیزم نه این وب جدیدت وا می کنه نه دیگه وب قبلی رو می نویسی؟

کجایی تو؟

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت14:20توسط .: راج آبی :. | |

 

یک حسی می گوید انگار دیوانه شده ام

از همین امروز، از همین امروز که نیستی

 

ولی مردم، همه می گویند بوده ام

ازشان که می پرسم:

شما خبر از مردی که دیروز در این کوچه باغ با من قدم می زد ندارید؟

 

سرشان را تکان می دهند،

یک جوری نگاه می کنن انگار به زبان دیگری حرف می زنم

انگار که تو وجود نداری

 

یعنی آنها این جوری وانمود می کنند

 

بعد هم راهشان را می کشند و می روند پی همان هر روزهای خودشان؛

پی همان دورهای باطل.

 

ولی من می دانم که همه شان چقدر حسودی شان می شود

حسودی شان می شود که من هر روز با تو در کوچه باغ قدم می زنم؛

شعر می خوانی،شعر می خوانم.

 

می خندیم، سکوت می کنیم.

 

این ها دچار تمام روزهایی اند که بی خودی شروع می شوند و می آیند و می روند و

...تمام می شوند.

 

کجایی تو؟

دارم دیوانه می شوم.

این مردم که جواب مرا نمی دهند، لا اقل تو قاصدکی بفرست...!

 

پ.ن: خیلی وقت پیش توی وبلاگ کوره راه نوشته بودم این پست رو

 انگار قرار نیس بزرگ شم

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت22:33توسط .: راج آبی :. | |

پیکرم، چون یک قارچ سمی در دخمه ی نمور فراموشی ها

و ذهنم، شرنگ طغیان بی ته افکار غبار آلود

در این میان مانده ام

تو

خوب مطلق تا ابد پاک

در این شیطان مجسم

- در من -

چه می کنی؟

 

پ.ن: سر به عصیان دارم...

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت17:13توسط .: راج آبی :. | |

 

 چشم های وحشی و سکوت و تب

خنده های نیم مرده روی لب

جام های نیمه خالی شراب

جای خالی کسی میان شب

 

 معبد جماعت هوا پرست

بوی عطر یاس رفته ای ز دست

یاد یک خیال خیس بی وجود

صحنه ی افول مرد بی شکست...

 

 پ.ن1:پروانه صفت چشم به او دوخته بودم...

 پ.ن2:از سوختن هراسی ندارم، آخرین بار ققنوس رسته ام... 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت15:10توسط .: راج آبی :. | |

 

و او دوباره باز می رسد

 با نگاه های ناز دوره گرد

در حضور شیشه های خالی شراب

مرد من دوباره مست مست

 

  خنده ای خفیف،

بوسه های تلخ

 

  تکیه گاه من تلو تلو خوران،

دست های او به شانه ی درخت،

 

می فشاردم به جان خویش سخت...

 

پ.ن:

  باز هم من و صدای خش خشی که آشناست

شاهد شعور عشق بازی فکر و کاغذ و مداد

.

.

.

  سلام!

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت12:47توسط .: راج آبی :. | |

لبخند که می زنی

دیر به دیر یادم می افتد نفس بکشم

اهتراز ابدیت را یارای تماشایم نیست

و طعم تلخ و گس این لب ها

که خوب می شناسمش

...

در عریانی بی مرز این آغوش

چقدر لبخندهای تو خواستنی است

چه ساده می خندی

به افول این قدیسه ی تاجدار در میان دست های نوازشگرت

چه ساده می انگاری

پر سوختنم را...

 

پ.ن۱:بی خبر رفتنم از بی وفایی نیست

نشد که باشم.

ولی این هم یه سلام تازه نیست

یعنی هیچ چی نیست

جز گذر یک سایه...

 

پ.ن۲:از این که به کامنت ها نمی تونم جواب بدم معذرت می خوام.

 

پ.ن۳:چقدر این جا رو دوست دارم، چه دلتنگی بی تهی...

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت9:29توسط .: راج آبی :. | |

 

شدی رد پا بر تن جاده رفتی

گذشتی از این ساده دل، ساده رفتی

نخواندی سرودی که قلبم سروده

ندیدی به مهرت در افتاده، رفتی

 

 

مسافر شدی، مرد افسانه پیکر

گرفته حضورت لبم را به ساغر

دگر جان من، جان من را مرنجان

بمان و تو این جاده را بس کن آخر

 

 

مسافر درنگی، درنگی، درنگی

ندارد جهان، بی تو در دیده رنگی

مرا باز می داری از سکر رویت

مگر شوکرانی تو، یا که شرنگی؟

 

 

مسافر شدی راهی، آسوده رفتی

نهادی دل و دین به یک گوشه، رفتی

برو اشک من باد پشت و پناهت

که باز آیی ام تو، ز هر کوچه رفتی

 

 

 پ.ن: می دونم اشکال زیاد داره ولی دلتنگی هام اجازه ی بهتر از این رو نمی داد.

 

 پ.ن۲: برای "م.ش" عزیزم.

 

 پ.ن۳: به بیشمار آرزوی خوب و دعا نیاز دارم...

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت11:21توسط .: راج آبی :. | |

بازهم پروانه ای سوخت؛

نه به عشق،

که به شعله ی پست شهوت حرام زادگان.

 

نابود کردند

قلب کوچکش، بال خیالش، شوق پروازش، همه هستی اش را

 

انگار که دنیا خاکستر شد

انگار پیله پاره نکرده، از عرش درون لجن زار سقوط کرد

 

هیچ دادگاهی نپرسید چرا سوخت

کسی آنان را که عشق و شکوهش را به تاراج بردند محاکمه نکرد

هیچ کس دردش را نفهمید...

 

دنیا پیش چشمش تار بود

گریه امانش نمی داد،

با قدمهای لرزان سوی بلندترین نقطه ای که در دنیای کوچکش سراغ داشت پیش می رفت

 

یاد آن روزها که می خواست از آن بلندترین نقطه به بی نهایت پر بکشد چون کارد سردی بر قلب شکسته اش فرود آمد.

 

نیاز در چشمان خیسش موج می زد،

 

سکوت مرگ را به شیرینی می شنید،

 

آماده ی پریدن شد،

 

پریدن با بالهای سوخته...

 

گذر ثانیه دیگرحس نمی شد

پیکر نحیفش سوی قلب زمین می تاخت

اما...

 

 انگار که در زمین هم جایی بری او نبود...

 

گیج ومنگ چشم باز کرد:

درد شدیدی در تمام تنش حس می کرد،

قدرت حرکت نداشت،

تنها روزن امیدش هم خاموش شده بود.

 

نبض زندگی مانند کابوس بی پایانی در برابرش می تپید.

نه، تمام شدنی نبود،

این لجن زار هنوز پیش پایش گسترده بود.

 

سرش سنگین می نمود

از خیال زشت بودن.

 

و اشک...

 

...و تاریکی مطلق.

 

 

 

   پ.ن: برای دخترکی که پژمرد.

 

   پ.ن2:دردی سینه ام را می درد، به کهنگی تاریخ.

 گله دارم، به خدا که گله دارم.

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت16:48توسط .: راج آبی :. | |

از میان واژه های پر غبار

برگ ریز جاده های بی سوار

اشک و دود و سوت ممتد قطار

نقش این حقیقت بدون مرز

می نشیندش به بار،

باز هم حدیث تلخ انتظار...

 

پ.ن: پر کشیدن یه پروانه از همین همسایگی ها، در ذهنم طنین انداخته:

گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا، با تو چه کس خواهد گفت...؟

 

پ.ن2: می گن حافظ تو شاهنامه گفته: سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز!

وای بر ما که بی نام و نشونیم.

 

پ.ن3:به خاطر نزدیک شدن امتحانا زیاد نمی تونم بیام و اگه کامنت ها رو جواب نمی دم، به بزرگواری خودتون عذر تقصیر مرا بپذیرید.

 

پ.ن4: همین...!

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت10:20توسط .: راج آبی :. | |